تبلیغات
alone boy - آخرین پنجره


alone boy

نوشته های پسری تنها که عاشقی رو دوست داره.

قبلاُ فکر می کردم تاثیر گذار ترین سال زندگی ام سال 87 بود. سالی که تمام عقایدم، آرمان هایم، آرزو هایم همه و همه تغییر کردند و بالغ شدند. اما سال 90 که رسید اتفاقات پی در پی بزرگی در زندگی ام افتاد تا یاد بگیرم زود قضاوت نکنم. اولینش  تغییر نظرم در مورد رشته تخصص بود که نظر هشت ساله ام طی چند ماه تغییر کرد و چرخید چرخید تا به اینجا رسید.

و اما دو اتفاق بسیار مهم دیگر در زندگی ام در حال تکوین است که تا قبل از پایان سال احتمالاٌ هردو به نتیجه خواهند رسید. هر کدام از این سه اتفاق کافی بود تا امسال مهم ترین سال زندگی ام لقب بگیرد. البته هیچ  کس فردای خودش را ندیده و معلوم نیست چند وقت بعد، نظرم چگونه تغیر کند.

***

به علت اتفاقات گفته شده و اتفاقات گفته نشده ی دیگر به شدت مشغولم و همزمان درگیر هزارتا کار مختلف هستم. این روند قطعاٌ روی روند شعری ام تاثیر منفی داشته و خواهد داشت. اما هر کسی به جز چیزهایی که به آن ها عشق می ورزد چیزهای دیگری هم در زندگی دارد که مجبور به رسیدگی به  آن ها است.

***

همیشه سه چیز در زندگی ام کم داشته ام: وقت، پول و حوصله. این روز ها هر سه تای این موارد در حداقل ممکن به سر می برند

***

قبلا به این نتیجه رسیده بودم که غزل پست مدرن مناسب ترین پاسخ درد های انسان امروزی و سرگشتگی های او در جهان مدرن است. بعد به این نتیجه رسیدم که شعری بهتر و ملموس تر از شعر های مهدی موسوی عزیز ندیده و نخوانده ام. اخیراُ دارم به این نتیجه می رسم که وقتی کسی هست که همه حرف های من را دارد بهتر از من برایم شرح می دهد دیگر لزومی به تولید همان حرف ها در لباسِ دست دوم وجود ندارد. برای همین تلاش خود و خیلی از دوستان در زمینه غزل پست مدرن را چندان کارآمد نمی بینم. به نظرم گاهی مخاطب حرفه ای بودن خیلی بهتر از شاعر متوسط بودن است. البته هنوز در این باره به نتیجه قطعی نرسیده ام.

***

حوصله کامنت دعوت و اینها را ندارم چون سر نخواهم زد و دوست ندارم وبلاگم محل تبلیغات دیگران باشد (همان گونه که خودم اطلاع رسانی کپی پیستی نخواهم کرد) لذا این پست کامنت هایش تاییدی است و کامنت های دعوت و تبلیغات تائید نخواهد شد.

***

من هنوز جرات ندارم کارهای سپید خودم را به آن معنی، شعر بنامم. روزی که بخواهم در این زمینه ادعایی کنم روزیست که خیلی بیشتر از این، شعر سپید خوانده باشم، نوشته باشم و نقد کرده باشم. فعلاٌ این کار ها اسم خاصی ندارند. حالا خود تو مخاطب عزیز اگر خواستی رویشان اسمی بگذار.

***

 

 سه تا حفره در جیبم می گذارم

 و برایت می آورم

 یکی را روی قلبم بچسبان

 تا از آن، درد مشترکمان را ببینی

 یکی را ته جیبم باقی بگذار

 تا دست های خالی ام را به آن نسبت بدهم

 یکی را بگذار لای صفحه های دفترت

 تا خشک شود

 مثل نان، که در سفره نیست

 مثل فریاد، که در گلو ندارم

 فقط اگر از زخم این گلوله نمُردم

 اگر از این قحطی زنده بیرون آمدم

 دفتر را باز کن

 و حفره ام را روی تنت بجسبان

 تا از آن بیایم داخل

 و لبخندت را در تمام صفحات به اشتراک بگذارم

 که دستی تکان بدهم، اگر دستی باقی باشد

 که دوستت داشته باشم، اگر قلبی باقی باشد

 

 

 

 

....

....


نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1390 | ساعت 12:14 ق.ظ | توسط soroush koushki |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت