تبلیغات
alone boy - پسر الاف


alone boy

نوشته های پسری تنها که عاشقی رو دوست داره.

الاف به تمام معنا !!

فرداش حسابی خوشتیپ کردم و رفتم سر کوچه شون وایستادم  تازه واسه اینکه یه خورده تابلو نباشه یه عینک دودی هم زدم که از دور منو نشناسه!
خلاصه یه 45 دقیقه ای اونجا انتظار کشیدم تا اون بیاد بیرون اونقدر نیومد که راضی شده بودم حداقل یه آدم بیاد بیرون تا خیالم راحت شه اصلآ کسی وجود داره تو اون خونه
تا یه ساعت که خبری نشد
دیگه هم خسته شده بودم هم گرسنه ام بود این بود که رفتم یه کلوچه با یه ساندیس گرفتم و طوری وایستادم که در خونه شون رو ببینم .
کلوچه و ساندیسه رو هم خوردم بازم خبری نشد
فکر کردم حتمآ امروز کلاس نداره که نیومده بیرون بعد گفتم شاید زودتر از من اومده باشه بیرون  یا شایدم الان خوابه
آره شاید خواب باشه اون تویی که این وقت صبح پا شدی اومدی دنبال دختر مردم دیوونه
اون حتمآ الان خوابه یه خواب راحت شایدم الان داره خواب دختر شاه پریون رو میبینه
یعنی ممکنه خواب منو هم ببینه ؟ برو بابا تو اصلآ تو سطل آشغال خاطراتشم نیستی چه برسه تو خوابش!
یه آه بلند وسردی کشیدم و دوباره به در چشم دوختم
با خودم گفتم برم یه دوری بزنم بعد بیام ولی دلم راضی نشد اگه خواب نبوده باشه و الان بیاد بیرون چی ؟
ممکنه من نبینمش و بره
نه بهتره وایستم
یا همین افکار تا 1 ساعت دیگه هم وایستادم دیگه مفازه دار ها داشتن بهم چپ چپ نگاه میکردن و رفته بودن تو نخم!!!
تو دلم خدا خدا میکردم که زودتر بیاد بیرون
و منو از این وضع فلاکت بار نجات بده
ولی خبری نبود بعد فکر کردم شاید دیشب رفته باشن مهمونی یا جای دیگه الانم هیچکی خونه نیست
شیطونه گفت برم در خونه شون زنگ بزنم و الکی بگم دنبال آدرس میگردم
بعد فکر کردم اگه خودش بیاد دم در چی ؟ یا من سکته میکنم یا اون
بدجوری ترس ودلهره و اضطراب افتاده بود به جونم
دست آخر گفتم اینجا وایستادن فایده نداره هم واسه اون بده هم واسه من ممکنه فضولا خبرکشی کنن
بهتره برم یه روز دیگه بیام...


عصر اون روز هم رفتم سه چهار بار از دم خونه شون رد شدم اما خبری نبود حتی یه بار گوشمو چسبوندم به در خونه شون شاید صدایی بشنوم اما هیچ صدایی نمیومد
اون شب همش چهره ی قشنگ و خندون اون جلو چشم بود از یه طرف آرزو میکردم کاش  باهاش پیاده میشدم و حرف دلمو بهش میزدم  یا بهش حداقل شماره میدادم یا نه که عرضه این کارارو هم که نداشتم
ازش میپرسیدم کدوم پیش دانشگاهی میره  ای خاک بر سر بی عرضه ات بکنن
از یه طرف دیگه میگفتم چیکار کنم که بتونم دوباره ببینمش کی برم.... کجا برم .....بعد اینکه دیدمش چی بهش بگم که یه وقت ناراحت نشه و همه ی کاسه کوزه ها رو به هم نریزه ....
و از همین میترسیدم و تو دلمو خالی میکرد ...
هم از این هم از اینکه من که شانس ندارم شاید یه اتفاقی افتاد بابش یا داداشش فهمید قبل از اینکه اون بفهمه
ولی باز به خودم امیدواری میدادم نه بابا حواستو جمع کن هیچ اتفاقی نمی افته اصلآ از کجا معلوم که اونم الان به تو فکر نمیکنه باز خنده ام میگرفت برو بابا تو هم دلت خوشه اون
با اون تیپش حتمآ چند تا دوست پسر داره که خیلی از تو خوشتیپتر و مایه دار ترند یا شایدم نامزد داشته باشه اره تو مغازه یادمه حلقه تو دستش بود
جون مادرت این جوری نباشه نه بابا از این فکرای بد نکن
من حال ندارم با نامزدش درگیر بشم
نه اون فقط عزیز دل خودمه
من اونو بیشتر از همه دوست دارم
کاش میتونستم اینو تو چشاش بگم!
و کم کم خوابم برد ....


صبح روز بعد دیرتر از خواب پا شدم
لباسامو پوشیدم و رسیدم اونجا و این دفعه رفتم اون سر خیابون وایستادم که تکراری و تابلو نباشه
یک ساعت و نیم وایستادم نیومد 2 ساعت وایستادم نیومد لجم در اومد
به خودم لعنت میفرستادم که چرا این کار و نکردی چرا اون کارو نکردی
باز دوباره از جلو خونه شون 7 بار رد شدم
دست آخر یه پیرزنه رو دیدم از خونه بغلیش اومد بیرون  ازش پرسیدم مادر جون اینا نیستن ؟
گفت چرا.... زنگ بالایی رو بزن پایینی خرابه!
گفتم مرسی
بعد وسوسه شدم که زنگ بزنم باز جرآت نمیکردم .....
رفتم روبروی خونه شون یه پا مو خم کرده بودم و زده بودم به دیوارو تکیه کرده بودم و به پنجره های خونه شون نگاه میکردم شاید یکی شون باز شه یا از پشت پرده های سفیدش یک رد شه
نه بابا خبری نبود که نبود تا اینکه پیرزنه  با یه نایلون  که توش خرت و پرت خرید کرده بود دوباره اومد
منو دید گفت : پسرم .....نیومدن ؟
گفتم : نه خبری نیست...
گفت : لابد رفتن سر کار ....
هر جا باشن شب میان...
شما از فامیلاشون هستین ....؟
موندم چی بگم یهو یه دورغ تو ذهنم ساخته شد گفتم : نه من فکر کنم اشتباهی اومدم  اینجا مگه منزل عزیززاده نیست؟
گفت نه همچین فامیلی نداریم اینجا ...
گفتم مرسی احتمالآ پلاک رو اشتباه زدن ...!!!!!
بعد داشتم میرفتم که پرسید پلاکش چنده؟ همین طور که داشتم میرفتم گفتم : نه خودم پیداش میکنم مرسی
و سریع دور شدم
بعد از پیچ کوچه که پیچیدم نفس راحتی کشیدم و تکیه دادم به دیوار و با خودم گفتم نزدیک بودآ.........
بعد یادم اومد که پیرزنه گفت سر کار میرن و شب میان !
هورا بالاخره با همه ی خنگیت یه کم اطلاعت گرفتی
پس بزن بریم تا شب!
  
نوشته شده در جمعه 26 اسفند 1390 | ساعت 10:13 ق.ظ | توسط soroush koushki |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت